سلام،به همه ي دوستان عزيزلوكس بلاگ
راستش يه چند روزه خيلي دپرسم ،اصلا حوصله يي هيچ كاري رو ندارم ،تو شك ام،عصابم خورده،اصلا از تو ذهنم بيرون نمي ره ،فكرم همش مشغوله .....
ماجرا مال چند سال پيشه 4يا5سال پيش وقتي اولين بار و اولين جلسه تو كلاس زبان ديدمش.يه جوري معمولي وساده بود يه مانتو شلوارو يه مقنعه مشكي بايه صورت معصوم. به نظرم زيبا ترين دختري بود كه تاحالاديدم.گذشت وگذشت وهرسال كساي ديگه اي توكلاس مااضافه مي شدندوياكم مي شدندامااون خوشبختانه عزمش رو جزم كرده بود كه مدرك زبانش رو بگيره ونمراتش هم خوب بودند-يادمه يه بار فقط من واون بالاترين نمرات راتو كلاس گرفتيم- همين جوري كه زمان مي گذشت علاقه ي منم به اون بيشترمي شد البته به نظر من علاقه يك طرفه بودجون منم هيج وقت جرات نكردم بعش بگم كه.....
شايدم يكي از دلايلش اين بود كه من فكر مي كردم سنم كمه اخه من 18يا 19سالمه و اون يك سال از من كوچكتر.
يادش به خيرروز اول مهركلاس اول دبيرستان لباس نو پوشيده،مو هاشونه كرده(كلي خوشكل كرده بودم)وقتي بادوستم اماده رفتن شديم ديدم اونم بادوستش دارن ميرن پشت سرمان ميان كه برن مدرسه (خونه شون يه كوچه بامافاصله داشت) به ماكه رسيدند اونا از اونطرف كوچه مي رفتند ما از اين طر به فاصله ي1متر.از اون روز به بعد تا همين الان عادت كردم وقتي از در خونه ميام بيرون اول بالا (سمت راستم) را نكاه كنم شايدفقط يه لحظه ازدورببينمش....
هميشه وقتي يه جا مي ديدمش يه لحظه ته دلم انگار خالي مي شد.ياهروقت يه آهنگ غمگين گوش مي دادم وياهر وقت يه رمان عاشقانه مي خوندم ياد اون مي اوفتادم و يه حسي بهم دست مي داد،يه حس احساسي يا..........نمي دونم چه اسمي روش بزارم،يه حس باحال.
-عاشقونه دوستش داشتم-
البته يكي از دوستام فقط ازاين قضيه خبر داشت(بهترين دوستمH)
تا چند روز پيش كه از يكي ازآشناهامون شنيدم كه يكي از فاميل ها براپسرش مي خواد بگيرتش.فكركنم نامزدم كردن.
انگار كه اب سرد روم ريخته باشند،همش انگار تو شوكم،يك لحظه ام فكرش از تو ذهنم بيرون نمي ره.....
ديشب رفته بوديم مهموني.پسره راديدم (رقيب عشقي) قيافه داره-باباش وعزش خوبه-خونه دارند-فكر كنم دنشگاهم ميره.اما خوب ماهم همه اينارا داريم اما فقط شانس ندارم.....اخه الان چي مي شدمن20يا25سالم بود مي گرفتم.......
ديشب وقتي داشتم مي رفتم سوارماشين شم پسره راديدم موبايل به دست معلوم بود داشت باعشقم صحبت مي كنه تازه قرارم گذاشتند برا امروز ساعت.. : .. اما خوب من كه كلاس كنكور داشتم.
اخه چرا اين شهرهاي كوچيك اين جورين؟دختر هنوز 17سالش هم نيست بايد بره خونه شوهر.
الان كه اين را مي نويسم خيلي احساس راحتي مي كنم.اميد وارم اوناهم خوشبخت بشند.باي
ادامه مطلب
|